ابلیس
part 28
نفس عمیقی کشید و به شهر نگاه کرد
+ یعنی بخاطر اون روز داره اینطوری باهام رفتار میکنه؟ سر اینکه ردش کردم؟
اکوتاگاوا کتش رو در آورد و رو شونه های چویا انداخت و گفت
" دازای ساما هیچوقت رد نشدن بلکه رد کردن حالا فکر میکنم سنگینی رو قلبشون هست که وادار میکنه ازتون دور بمونه "
+ اکوتاگاوا بهتره رسمی بودن رو با من کنار بزاری...من فقط یه شهروند معمولیم لازم به این احترامات نیست
" ولی... "
چویا لبخندی زد و دستشو گرفت و گفت
+ ما باهم دوستیم این ربطی به دازای نداره
اکوتاگاوا سرشو پایین انداخت و لبخند محوی رو لباش نشست
" ممنون چویا سان "
+ عنوان سان رو هم حذف کن
" م...ممنونم چویا "
چویا لبخندش پررنگ تر شد و گفت
+ ایول حالا شد
اکوتاگاوا برای اولین بار چشماش خندیدن و این چویا رو خوشحال کرد
+ میخوام با دازای مثل قبل شم...ولی نمیدونم چطوری...من فقط میخوام دوست باشیم علاقه خاصی بهش ندارم
اکوتاگاوا حالت تفکر گرفت و گفت
" حالا که شم...تو علاقه ای به دازای ساما نداری باید نقش برده ی خوب رو بازی کنی شاید توجهش جلب شد بلاخره ناکاهارا چویایی "
چویا هومی کشید و گفت
+ تلاشمو میکنم!
............................
با بالاتنه لخت روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد نمیدونست چرا انقدر عصبی و کلافه ست...چویا این موقع شب کجا بود؟ همه چیز رو مخش بود که صدای دستگیره در رو شنید و سریع خودشو به خواب زد.
چویا وارد خوابگاه که شبیه یه خونه کوچیک بود شد و دازای رو دید که با بالاتنه لخت روی تخت خوابیده ، خودش هم لباس هاشو عوض کرد و کنار تخت خوابید. اولش خواست بی توجه باشه اما دازای سرما میخورد و نتونست چشم پوشی کنه و دازای هم کنجکاو بود چیکار میکنه
رفت و یکی از لباس های راحتیش رو آورد وبیدارش کرد
+ دازای...بیدار شو
_ هوم؟
+ لباستو بپوش سرما میخوری
_ بیخیال...بگیر بخواب
پشتش رو به چویا کرد که چویا اخمی کرد و لباسش رو کنار انداخت و روی تخت دراز کشید و پتو رو روش انداخت
+ لاقل اینو پرت نکن کنار
دازای چویا رو بغل کرد و اسم لویی رو زیر لب زمزمه کرد که چویا چشماش گرد شدن
+ ه...ها؟! لویی؟
نگاهی به چهره مظلوم و بچگانه اش انداخت و خودشو از زیر دستش نجات داد و اخم کرد
+ من لویی نیستم احمق
بهش پشت کرد و خودش هم کم کم خوابش برد.
صبح شد و همه تو کلاس حضور داشتن و دو نفر هم بودن که اسم یکیشون فئودور و اون یکی نیکولای بود و چویا با نیکولای دوست بود اما دازای آبش با هیچکدوم تو یه جوب نمیرفت و از اینکه چویا بهشون نزدیکه هم متنفر بود چون به چشمای حیله گر فئودور اعتماد نداشت
" متوجه شدید؟ "
آموزش نحوه استفاده از صندلی ها تموم شده بود اما دازای حتی یه کلمه اش رو گوش نکرد
" خیلی خب میخوام که همین حالا صندلی هاتونو امتحان کنید "
دازای دنبال یه دکمه مناسب بود اما هر کدوم از اینا یه شکنجه به حساب میومدن و دازای از درد کشیدن چویا بیشتر از هر چیزی تو دنیا متنفر بود.
_ این صندلی لعنتی چرا یه چیز خوب نداره
آروم گفت که چویا لبخند کوچیکی بهش زد
+ اشکال نداره ارزش نمره بالا رو داره...سخت ترینشونو بزن
_ من از تو چیزی نپرسیدم
چشم غره بهش رفت و مشغول بررسی شد و در نهایت تصمیم گرفت از نظر جنسی اذیتش کنه و این حقش بود و دازای با این یکی مشکلی نداشت
+ ه...هی این چیه؟
دازای پوزخند زد و دستشو زیر گونه اش گذاشت و بهش نگاه کرد که چطور گونه هاش گل افتادن
دستگاه بین پاهاش و سینه اش تکون میخورد و با یه دستگاه خاردار سرش رو مالش میداد که باعث دیوونه شدن و نیاز پیدا کردن میشد
+ ب...بس کن
_ سخت ترینشونو مگه نمیخواستی؟
چویا لبشو گاز گرفت و فشاری که بین پاهاش ایجاد شد باعث شد چشماشو محکم بهم فشار بده و ناله ریزی از زبونش خارج شد که دازای لبخند پررنگی زد
+ خواهش میکنم...ب...بس کن
_ صداتو رها کن...کسی جرعت دیدن زیبایی الان تورو نداره
چویا چنگی به دسته صندلی زد که دازای دستش رو گرفت و با انگشتش روش کشید
_ چیزی شده چویا سان؟
چویا لعنتی بهش فرستاد و فشار هر چی بیشتر میگذشت بیشتر میشد
+ اوسامو...بس...کن خواهش میکنم...نمیتونم دیگه
ناله بلندی سر داد که دازای چشماشو از لذت صداش بست
_ انگار این صندلی یه چیز مفید هم داره.
صندلی رو خاموش کرد که چویا سریع بلند شد اما بخاطر اینکه تحریک شده بود دوباره نشست و نتونست زیاد سر پا بمونه و دست دازای رو محکم گرفت
+ ن...نمره رو نگاه کن
دازای به دستگاه نمره اش نگاه کرد و با نیشخند گفت
_ دو نمره
بلند شد و بغلش کرد که چویا دستاشو دور گردنش حلقه کرد و دست خودش نبود که بوی تنش رو میخواست.
____________________________________________________
ادامه دارد...
نفس عمیقی کشید و به شهر نگاه کرد
+ یعنی بخاطر اون روز داره اینطوری باهام رفتار میکنه؟ سر اینکه ردش کردم؟
اکوتاگاوا کتش رو در آورد و رو شونه های چویا انداخت و گفت
" دازای ساما هیچوقت رد نشدن بلکه رد کردن حالا فکر میکنم سنگینی رو قلبشون هست که وادار میکنه ازتون دور بمونه "
+ اکوتاگاوا بهتره رسمی بودن رو با من کنار بزاری...من فقط یه شهروند معمولیم لازم به این احترامات نیست
" ولی... "
چویا لبخندی زد و دستشو گرفت و گفت
+ ما باهم دوستیم این ربطی به دازای نداره
اکوتاگاوا سرشو پایین انداخت و لبخند محوی رو لباش نشست
" ممنون چویا سان "
+ عنوان سان رو هم حذف کن
" م...ممنونم چویا "
چویا لبخندش پررنگ تر شد و گفت
+ ایول حالا شد
اکوتاگاوا برای اولین بار چشماش خندیدن و این چویا رو خوشحال کرد
+ میخوام با دازای مثل قبل شم...ولی نمیدونم چطوری...من فقط میخوام دوست باشیم علاقه خاصی بهش ندارم
اکوتاگاوا حالت تفکر گرفت و گفت
" حالا که شم...تو علاقه ای به دازای ساما نداری باید نقش برده ی خوب رو بازی کنی شاید توجهش جلب شد بلاخره ناکاهارا چویایی "
چویا هومی کشید و گفت
+ تلاشمو میکنم!
............................
با بالاتنه لخت روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد نمیدونست چرا انقدر عصبی و کلافه ست...چویا این موقع شب کجا بود؟ همه چیز رو مخش بود که صدای دستگیره در رو شنید و سریع خودشو به خواب زد.
چویا وارد خوابگاه که شبیه یه خونه کوچیک بود شد و دازای رو دید که با بالاتنه لخت روی تخت خوابیده ، خودش هم لباس هاشو عوض کرد و کنار تخت خوابید. اولش خواست بی توجه باشه اما دازای سرما میخورد و نتونست چشم پوشی کنه و دازای هم کنجکاو بود چیکار میکنه
رفت و یکی از لباس های راحتیش رو آورد وبیدارش کرد
+ دازای...بیدار شو
_ هوم؟
+ لباستو بپوش سرما میخوری
_ بیخیال...بگیر بخواب
پشتش رو به چویا کرد که چویا اخمی کرد و لباسش رو کنار انداخت و روی تخت دراز کشید و پتو رو روش انداخت
+ لاقل اینو پرت نکن کنار
دازای چویا رو بغل کرد و اسم لویی رو زیر لب زمزمه کرد که چویا چشماش گرد شدن
+ ه...ها؟! لویی؟
نگاهی به چهره مظلوم و بچگانه اش انداخت و خودشو از زیر دستش نجات داد و اخم کرد
+ من لویی نیستم احمق
بهش پشت کرد و خودش هم کم کم خوابش برد.
صبح شد و همه تو کلاس حضور داشتن و دو نفر هم بودن که اسم یکیشون فئودور و اون یکی نیکولای بود و چویا با نیکولای دوست بود اما دازای آبش با هیچکدوم تو یه جوب نمیرفت و از اینکه چویا بهشون نزدیکه هم متنفر بود چون به چشمای حیله گر فئودور اعتماد نداشت
" متوجه شدید؟ "
آموزش نحوه استفاده از صندلی ها تموم شده بود اما دازای حتی یه کلمه اش رو گوش نکرد
" خیلی خب میخوام که همین حالا صندلی هاتونو امتحان کنید "
دازای دنبال یه دکمه مناسب بود اما هر کدوم از اینا یه شکنجه به حساب میومدن و دازای از درد کشیدن چویا بیشتر از هر چیزی تو دنیا متنفر بود.
_ این صندلی لعنتی چرا یه چیز خوب نداره
آروم گفت که چویا لبخند کوچیکی بهش زد
+ اشکال نداره ارزش نمره بالا رو داره...سخت ترینشونو بزن
_ من از تو چیزی نپرسیدم
چشم غره بهش رفت و مشغول بررسی شد و در نهایت تصمیم گرفت از نظر جنسی اذیتش کنه و این حقش بود و دازای با این یکی مشکلی نداشت
+ ه...هی این چیه؟
دازای پوزخند زد و دستشو زیر گونه اش گذاشت و بهش نگاه کرد که چطور گونه هاش گل افتادن
دستگاه بین پاهاش و سینه اش تکون میخورد و با یه دستگاه خاردار سرش رو مالش میداد که باعث دیوونه شدن و نیاز پیدا کردن میشد
+ ب...بس کن
_ سخت ترینشونو مگه نمیخواستی؟
چویا لبشو گاز گرفت و فشاری که بین پاهاش ایجاد شد باعث شد چشماشو محکم بهم فشار بده و ناله ریزی از زبونش خارج شد که دازای لبخند پررنگی زد
+ خواهش میکنم...ب...بس کن
_ صداتو رها کن...کسی جرعت دیدن زیبایی الان تورو نداره
چویا چنگی به دسته صندلی زد که دازای دستش رو گرفت و با انگشتش روش کشید
_ چیزی شده چویا سان؟
چویا لعنتی بهش فرستاد و فشار هر چی بیشتر میگذشت بیشتر میشد
+ اوسامو...بس...کن خواهش میکنم...نمیتونم دیگه
ناله بلندی سر داد که دازای چشماشو از لذت صداش بست
_ انگار این صندلی یه چیز مفید هم داره.
صندلی رو خاموش کرد که چویا سریع بلند شد اما بخاطر اینکه تحریک شده بود دوباره نشست و نتونست زیاد سر پا بمونه و دست دازای رو محکم گرفت
+ ن...نمره رو نگاه کن
دازای به دستگاه نمره اش نگاه کرد و با نیشخند گفت
_ دو نمره
بلند شد و بغلش کرد که چویا دستاشو دور گردنش حلقه کرد و دست خودش نبود که بوی تنش رو میخواست.
____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳.۸k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط